دختر ۱۳ ساله بودم که خودم را در اختیار پسر همسایه گذاشتم
تاریخ انتشار: ۰۷:۵۰ - ۰۱ آذر ۱۳۹۹
احساس حقارت و خود کم بینی تمام وجودم را فرا گرفته است و یک عمر با آه و گریه، حسرت زندگی دختران هم سن و سال خودم را خورده ام.

بی آبرویی

  رویداد۲۴  من از پدر و مادرم و خانواده پدر بزرگم خیلی گلایه دارم، چون آن‌ها سرنوشتم را به بازی گرفتند و به این وضعیت فلاکت بار افتادم. دختر جوان در دایره اجتماعی کلانتری افزود: متأسفانه چند سال قبل پدر و مادرم به خاطر دخالت‌های بی جای مادربزرگ و عمه ام از همدیگر جدا شدند و قرار بود عمه ام مرا مثل بچه‌های خودش بزرگ کند. اما او خیلی زود خسته شد و پس از ازدواج مجدد پدرم ناچار شدم به زندگی با نامادری بی عاطفه ام تن بدهم.

پدرم درگیر کار‌های خودش بود و نامادری ام نیز که چشم دیدن مرا نداشت از نظر روحی و روانی آزارم می‌داد و من از کودکی طعم تلخ تنهایی و بی محبتی‌های این زن را چشیدم و صدایم در نیامد.
بیشتر بخوانید: تجاوز به ۳ زن تهرانی توسط مرد شیطان صفت + جزییات
«شادی» قطرات اشک را از روی گونه هایش پاک کرد و با صدایی لرزان افزود: من از ۱۳ سالگی با پسری جوان که همسایه ما بود ارتباط مخفیانه برقرار کردم. قرار بود او به خواستگاری ام بیاید و فرشته نجاتم باشد. اما این پسر حقه باز پس از سوء استفاده‌های زیاد رهایم کرد و رفت. این شکست عاطفی نیز برایم خیلی سنگین بود و با باوری نادرست از ۲ سال قبل به حرف‌های چرت و پرت جوان دیگری دلبسته شدم که با حیله و نیرنگ مرا به دام مواد مخدر انداخت و الان مدتی است که وابستگی شدیدی به شیشه پیدا کرده ام.

متأسفانه این پسر فریبکار زمینه ارتباط نامشروع من و یکی از دوستانش را هم فراهم کرده است و الان در شرایط اسف باری قرار گرفته ام که هیچ امیدی به آینده ام ندارم. شادی آهی کشید و گفت: پدرم و همسرش زندگی نسبتا خوبی دارند و سرگرم بزرگ کردن فرزندشان هستند. مادرم نیز ازدواج کرده است و یک دختر ۳ ساله دارد. او هر وقت مرا می‌بیند مقداری پول داخل کیفم می‌گذارد و با ترس و لرز می‌گوید زودتر به خانه پدرت برگرد که شوهرم تو را نبیند و....

مادربزرگم و عمه ام نیز که این آش را برای زندگی ما پخته اند گرفتار مشکلات زندگی خودشان هستند و می‌گویند در این زمانه هر کس باید گلیم خودش را از آب بکشد و حوصله ندارند به درد دل من گوش بدهند. تازه هر موقع حرفی به میان می‌آید آن‌ها می‌گویند ما نمی‌خواستیم پسرمان، مادرت را طلاق بدهد و فقط قصد داشتیم کمی سختگیری کنیم تا او ادب بشود، اما آن زن... طلاقش را گرفت و ازدواج کرد. شادی با لبخندی تلخ گفت: نمی‌دانم گناه من چیست که باید به این سرنوشت تلخ دچار شوم؟ کاش پدر و مادرم می‌دانستند راه درست زندگی شان چیست و آتش دخالت‌های دیگران کانون خانواده ما را خاکستر نمی‌کرد.
منبع: رکنا
خبر های مرتبط
نظرات شما
نام:
ایمیل:
* نظر: